نگاشته شده توسط: سامان | 8 سپتامبر 2010

جایی در دور دست . . .

 

( یک )
مرد جوان در حالیکه دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود در فاصله کمی از پنجره اتاق ایستاده بود و به غروب در افق می نگریست. زن وارد شد:
- عزیزم، مهمونا منتظرن، نمی خوای بیای شمع ها رو فوت کنی؟
مرد لبخندی زد، شانه زن را در میان بازوانش گرفت و او را به خود فشرد، آنگاه دوباره به غروب خیره شد:
- می بینی چه غروب زیباییه؟ به ازای هر غروبی که فرصت تماشاش بهمون دست میده باید از خدا تشکر کنیم.
زمانی کوتاه هر دو به تماشا مشغول شدند. پس از لحظه ای زن رویش را به سمت مرد چرخاند:
- خدای من، تو داری گریه می کنی؟
مرد اشکهایش را پاک کرد و سنگینی سینه اش را با نفس عمیقی بیرون راند:
- غروب همیشه منو تحت تاثیر قرار میده، نیروی عجیبی داره. برو پیش مهمونا. منم الان میام.
زن از اتاق خارج شد. مرد خاطراتی از گذشته را به یاد آورد. علت اشک هایش را خوب می دانست. با خود اندیشید، همه ما عشق ها و دلبستگی هایی داریم که همواره در جهتی مخالف با عشق ها و دلبستگی های ممنوعه مان قرار می گیرند. اینجاست که مسئله، دیگر به سادگی تشخیص خوب و بد یا حتی انتخاب میان خود و دیگران نیست، بلکه جدالی ست میان عشق و عشق.

( دو )
پیرمرد در فاصله کمی از پنجره به غروب خورشید که به آرامی در افق ناپدید می شد می نگریست. در این هنگام بود که صدایی او را متوجه خود ساخت. پسرک سه ساله فریاد زنان وارد اتاق شد:
- بابا بزرگ! بابا بزرگ! مامانی میگه مهمونا منتظرن که بیای شمع ها رو فوت کنی.
پیرمرد لبخندی زد، کودک را بلند کرد و در آغوش گرفت و صورت لطیفش را به گونه چروکیده اش چسباند. پس از چند لحظه سکوت، کودک متوجه شد که صورت پیرمرد نمناک است، نگاهی به او انداخت:
- داری گریه می کنی بابا بزرگ؟
- آره کوچولوی ناز من. چون خوشحالم که نوه مهربونی مثل تو دارم. این گریه خوشحالیه. آدم بزرگا وقتی خیلی خوشحال میشن گریه می کنن…
و در حالیکه با انگشت اشاره با حالتی تاکیدی نوک بینی پسرک را لمس می کرد با لبخند ادامه داد:
- … و تو نباید درباره اش به کسی چیزی بگی.
کودک را زمین گذاشت:
- بدو برو من اومدم.
کودک از اتاق خارج شد. خورشید در افق ناپدید گشته بود. پیرمرد دستش را روی قلبش قرار داد، زیر لب زمزمه کرد:
- این جدالی ست ابدی…
گره کراواتش را مرتب کرد و از اتاق خارج شد.

=============================
پی نوشت یک: دانلود قطعه کوتاه چهارم از آلبوم ده فرمان زیبگنیف پرایزنر
پی نوشت دو: نمی دونم چرا، ولی با نوشتن این مینیمال بی اختیار به یاد فیلم «پیمان گرگها» یا «Le Pacte Des Loups» افتادم که سالها پیش زمانی که دانشجو بودم برای اولین بار تماشاش کردم. شاید دلیلش ترانزیشن بی نظیر انتهای فیلم بود. تماشای این فیلم رو توصیه می کنم.

نگاشته شده توسط: سامان | 23 اوت 2010

دو نوازي با سوپ قارچ . . .

زمانی اطمینان پیدا کردم یک ویولون نواز حقیقی ام که به صدای پیانوی آپارتمان کناری ام کنجکاو شدم. داستان از آن شبی شروع شد که بعد از پایان یکی از کنسرتهایم، تصمیم گرفتم اجراهای عمومی را برای همیشه کنار بگذارم و به تکنوازی ویولون در خانه ام بپردازم. هر چند نمی توانم قضاوت کنم که این گوشه نشینی، خواسته بود یا ناخواسته و در هر صورت این تصمیم ناگهانی همه را شوکه کرد. از همان شب اول، هنگامی که شروع به نواختن می کردم با رسیدن به نیمه های قطعه انتخابی ام، از آپارتمان کناری، صدای پیانو یی شروع به همراهی ام می کرد، آنچنان ماهرانه و دقیق که گویی آن نوا یکسره برای دو نوازی پیانو و ویولون خلق شده بود. نواختن را همواره از دقایقی مانده به غروب آغاز می کردم تا بتوانم آغاز قطعه را با تصویر به آرامی محو شونده چشم انداز کوهستان برف گرفته ای که از پنجره دیده می شد منطبق کنم، به میانه موسیقی و آغاز همراهی پیانو که می رسیدیم هوا دیگر تاریک شده بود و هایدی و پدربزرگش در کلبه کوچکشان در قلب کوهستان برای خوردن سوپ داغ آماده می شدند. البته کلبه شان را از آن فاصله نمی دیدم، اما نور ضعیفی را که از پنجره کوچک کلبه خارج می شد میشد تصور کرد. در روزهای نخست بر کنجکاوی اولیه ام آنچنان غلبه کردم که همنوازی همیشگی پیانیست ناشناس، برایم عادی شد، آنچنان که گویی هر شب من و او، در اجرایی از پیش برنامه ریزی شده دو نوازیمان را آغاز می کردیم. در شبی حس کردم که دوست دارم کسی را که سه سال، آنچنان حرفه ای با نوایی مسحور کننده با من همراهی کرده بود ببینم. بر این حس کنجکاوی دوم، به مانند قبل نتوانستم غلبه کنم. با پایان قطعه، ویولون و آرشه را رها کردم، از آپارتمانم خارج شدم و به سمت آپارتمان کناری رفتم. وقتی دیدم درب آن باز است حس کردم که این یک حادثه عادی و تصادفی نیست. درب را به آرامی گشودم. وارد که شدم، با گذشتن از راهروی ورودی، زنی را دیدم که نشسته پشت پیانو گویی منتظر ورودم باشد به من لبخند می زد. کمی نزدیکتر که رفتم به ناگاه چشمم به روزنامه ای افتاد که بر روی میز کوچکی قرار داشت و در آن تصویر زن به همراه تیتری درشت خود نمایی می کرد: «مرگ ناگهانی بانوی پیانیست». تصور اینکه سه سال، بدون آنکه خود بدانم با یک نوازنده ی مُرده، دونوازی می کردم مرا به لرزه انداخت اما نه به آن اندازه که در بازگشت به اتاقم در کمال تعجب به روزنامه ای برخورد کردم که در آن سالها هیچگاه به آن توجه نکرده بودم، روزنامه ای به تاریخ سه سال قبل، با تصویری از من و با تیتر ِ «ویولونیست بزرگ دقایقی پس از اجرا در سالن اوپرا هاوس در راه منزل در یک سانحه تصادف کشته شد.».
اکنون من و پیانیست، هر شب میهمان پیرمرد و نوه اش هستیم و دو نوازی مان را در میانه ای از هوی باد در بیرون کلبه و بوی سوپ قارچ درون کلبه در حالی اجرا می کنیم که گاهی همان مردی که به مارس گریخته بود نیز به جمع مان می پیوندد و در پایان هر سه برایمان دست می زنند.
==========================================
پی نوشت یک: دانلود قطعه نهم از آلبوم «ده فرمان» اثر Zibgniew Preisner. ( به یاد کریستف کیسلوفسکی و سینمای نابش )

نگاشته شده توسط: سامان | 9 اوت 2010

نوستالژی نسیان (WordPress Version)

پیش نوشت: در لحظاتی که دلمان به شدت می گیرد، و در مورد من به اضافه لحظاتی که دچار بیماری افق می شوم، تنها گذشته است که می تواند آراممان کند. این پست، یک پست تکراری نیست.

گاهی نه یک پند فیلسوفانه از یک فیلسوف، یا یک جمله ادیبانه از یک نویسنده، یا نه حتی صفحات باارزش ترین کتاب های دنیا بلکه تنها یک صدا، همانند صدای گرم ژاله علو هنگامی که در آغاز کارتون «سرندی پیتی» از طمعکاری های ناخدا اسماج صحبت می کند، می تواند به ناگاه روح و اندیشه را دگرگون کند.
نمی خواهم از کسی یا چیزی بنویسم، نمی خواهم از نویسنده ای بزرگ تجلیل کنم و قصد آن ندارم که نوازنده بنامی را مورد ستایش قرار دهم، می خواهم از زمانی از دست رفته یاد کنم، زمانی به ظاهر از دست رفته اما همیشه بیدار در گوشه ای از وجودمان که اگر گاهی بلدیم بی دلیل بخندیم، همه به خاطر گذر از آن دوره و به یاد آوردن لرزش شگفت آلود ناشی از تماشای آن لحظه ایست که » آنت» در «بچه های آلپ«، اسب چوبی «لوسین» را از بالای پلکان به پایین پرتاب کرد، دوره ای از زندگیمان که بدون اینکه مجبور باشیم خود را جای «جودی ابوت» ِ بابا لنگ دراز بگذاریم و خانم «لیپت» هنگام یواشکی برداشتن شیرینی از روی میز پشت دستمان بزند با همه وجود درکش می کردیم. «جودی» انتقام همه مان را از این دنیا و آدمهایش گرفت و همه اش را، همه این کارها را با «جودی» بودنش انجام داد.
امروز همه ی گاهی خوب بودن هایمان به خاطر نقوش به جا مانده از تلخی های زندگی و عشق و نفرت و بخششی ست که از آن زمانی که بعد از تمام شدن کلاسهای مدرسه، با عجله به خانه می آمدیم و دست و رو نشسته، پای تلویزیون می نشستیم تا موسیقی والس ایتالیایی الاصل «بچه های مدرسه والت» روی عنوان بندی کارتون، که تصاویری از معماری ایتالیایی شهر و منظره غروب دلگیر رودخانه میان آن بود شروع شود، با ظرافتی استادانه بر قلب و روحمان حک شده. امروز هم با دیدن هر فیلم ایتالیایی، نا خودآگاه به یاد » آقای پریونی» با آن عینک یک چشمی اش می افتم که داستان هایی که سر کلاس تعریف می کرد ظاهرا روی همه اثر داشت به جز» فرانچی». اما حالا می بینم که همان فرانچی هم بهتر از من ِ این دوره از زندگی ام، قادر به درک آن داستان ها بود. هنگامی که با دیدن بچه های مدرسه والت و تماشای صحنه ای که «انریکو» زیر نور شمع خاطرات ِ روزش را یادداشت می کرد، آرزو می کردم من هم زمانی بتوانم آنگونه به نگارش خاطراتم بپردازم هیچگاه تصور نمی کردم که روزی در وبلاگ خود با حسرت به نوشتن و توصیف همان صحنه مشغول شوم.
دوست داشتم خانه ام مثل «استرلینگ» بود، یک کلبه چوبی وسط انبوهی از درختان، دوست داشتم صبح ها مثل او سوار دوچرخه شوم و داد بزنم » رامکال»…
اگر سوزانا وگارا را نشناسیم حتما يكي از به ياد ماندني ترين آثارش، آهنگ تیتراژ «باخانمان«، داستان زندگی «پرین» اولین دختری که بر خلاف دیگر داستان های ژاپنی دنبال مادرش نمی گشت، را می شناسیم، همان دختری که سگی به نام بارون داشت که وقتی خمیازه می کشید، لااوبالی گری و بی خیالی را با تمام وجود در چهره اش می دیدیم.
تماشای دودی که از دودکش خانه ای بیرون می آید در کجا می تواند به معنای زندگی و خانواده باشد آنچنان که در صحنه های «مهاجران» بود؟ دود دودکش را که می دیدی می دانستی که یا نهار آماده است یا «کلارا» دارد کیک می پزد، بازیگوشی های «کیت» هم با آن صورت کک و مکی یا «لوسی می» با آن چهره معصوم و زیبا چیزی جز جریان داشتن زندگی در میانه سختی را به ذهن تداعی نمی کرد.
«حنا» هم با آن چارقد کهنه اش، هنگامی که در تیتراژ، پشت چرخ نخ ریسی در میان سیلان انبوه برگهای پاییزی و به همراهش آن موسیقی ناب و زیبا ظاهر می شد گاهی فراموش می کردیم که با دختر کوچکی طرف هستیم، اما هنگامی که شیطنت هایش را با پاکوتاه می دیدیم تازه یادمان می افتاد که او هم کودکی ست که مثل ما از بازی کردن لذت می برد.
کودک که بودم با تماشای «خانواده دکتر ارنست» آرزو می کردم کاش روزی به شمال بروم، سوار بر قایقی شوم، قایقم ساحل را گم کند و از جزیره ای ناشناخته سر در آورم تا همه آن صدفهای خوراکی و میوه های عجیب و غریب اما کوچک و آبدار و زندگی در آن خانه درختی را تجربه کنم، و حال می بینم که سالهاست سوار بر قایق شکسته ی بزرگسالی، گمگشته در طوفان ِ روزمرگي ها، به این سمت و آن سمت می روم، اما نه تنها هيچ سرزمین رویایی که حتی هیچ جزیره ناشناخته ای هم یافت نمی شود که مامنم باشد.
یا «هاچ زنبور عسل» که اولین شخصیت کارتونی بود که به دنبال مادرش می گشت و هیچگاه تصور نمی کردم زمانی مجبور باشم هر روز هم کلامی و همزیستی با همان حشرات هیولایی که هاچ در مسیر یافتن مادرش با آنها برخورد می کرد را تاب آورم.
یا یک نغمه سرخ پوستی، یک چشمه با آب سرد و زلال، هوای سبک، کوه و جنگل و خورشید و به دنبالش «بلفی و لیلی بیت«…
شاهزاده کوچولوی سنت اگزوپری، این اثر بزرگ قرن را اگر هم کسی نخوانده باشد، فکر نمی کنم کسی از دهه شصتی ها یافت شود که با یاد آوری صحنه های ناب «مسافر کوچولو» با آن لباس آبی و کمربند سیاه رنگ و گل رز زیبایش یا شنیدن موسیقی آن، مفهوم «رام كردن» و «ایجاد علاقه کردن» را با تک تک سلولهایش حس نکند.
اگر یاد گرفته ایم که گاهی از ساده ترین ها، از نوشیدن لیوانی آب، از تماشای نیمکتی رنگ و رو رفته در پارک یا بالا رفتن مورچه ای از دیوار لذت ببریم، به خاطر یاد آوری لذت های ساده ای است که «پسر شجاع» از گشت و گذار در جنگل می برد، دوره ای که وقتی آن سورتمه پرنده با اسب بالدار سفیدش و دنباله ای از ستاره های درخشان شروع به حرکت می کرد و صورت پسر شجاع و خانم کوچولو که با هم حرف می زدند تمام تصویر را پر می کرد و بعد چرخیدن آن ها در دایره های نورانی و تصویر وحشت زده روباه کوچولو می آمد که به دکل چوبی قایق چنگ زده بود دیگر هیچ چیز از دنیا نمی خواستیم.
اگر گاهی به یاد می آوريم که شگفتی ها در دنیا آنقدر زیاد اند که جایی برای زندگی خارج از شگفتی و لذت وجود ندارد، دلیلی جز دیدن چهره «دختر مهربان» با آن موهای طلایی، مهربان و پاک ژاندارک گونه ندارد. دختری که همیشه در حال غش و ضعف بود و آن زمان که کودکی بیش نبودم گاهی آنچنان غرق حرکات ظریف او در دنیای عجیبش میشدم و آنچنان حقیقی می پنداشتمش که ناخودآگاه آرزو می کردم ای کاش می توانستم برای لحظاتی کنارش دراز بکشم، موهایش را بو کنم و بینی کوچکش را ببوسم. «ممول» هم که با آن دستهای تپل و صورتی رنگ، خوردنی تر از همه بود و یا اسکار، پاشا، تند پا، جهانگرد یا پدر بزرگ که جز هنگامی که شگفت زده می شد نمی توانستیم چشمهایش را از ورای ابروهای پر پشتش ببینیم.
چیزی که کمتر می توان فراموشش کرد رویاهای بلند مدت دوران کودکی ست، «یونیکو» اسب تک شاخ را اولین بار که تماشایش کردم آنچنان موسیقی اش مرا مسحور خود نمود که از آن به بعد همواره تلویزیون را به امید شنیدن دوباره آن موسیقی، یا حتی شنیدن نوایی شبیه آن تماشا می کردم و تا مدت ها چادر گلدار مادرم مرا به یاد باد غرب و بارانی مشکی پدرم مرا به یاد باد شب می انداخت.
کوزت و ژان وال ژان در «بینوایان» که اصلا خود ماییم، و دغدغه ها و وحشت ها و در به دری ها در فضای مالیخولیای تیره ی «دختری به نام نل» که دغدغه و وحشت و در به دری اکنون ماست، آنگونه كه آن هنگام که ملودی ِ «گرین اسلیوز» (موسیقی کارتون دختری به نام نل) را روی پیانو اجرا می کنم، بیش از آنکه به یاد آن قمارهای بی فرجام پدربزرگ نل بیفتم، آس هاي از دست رفته ي قمار زندگي خود را به ياد مي آورم.
«خاله ریزه» با آن خنده ها و مهربانی هایش، «گوش مروارید» یا «هاکلبری فين» که رویای سفر با یک کلک کوچک روی رودخانه را به سرم انداخت، «افسانه سه برادر»، «پپرو پسر کوهستان» و کمی عقب تر، «تام و جری» و «گالیور» و «یوگی» با آن وقار و لباس برازنده و دوستانش، «گوریل انگوری» و «لوک خوش شانس» آن گاو چران همیشه تنها، «دامبو» فیل کوچک با آن گوشهای درازش که همین امروز هرگاه به یاد صحنه هایش می افتم تمامی آن لحظات رخوت انگیز و سراسر شادی روزهای عید و لحظه شماری برای تماشای فیلم های سینمایی کارتونی به یادم می آید. و «بامبی» بچه آهوی کوچکی که در جنگل در کنار دوستانش تلاش می کرد اطرافش را بهتر بشناسد و هرگاه تصویری از این کارتون را تماشا می کنم فضایی فرامادی همانند نقاشی های زنده در فیلم «نسخه سحر آمیز» که می شد قدم به درونشان نهاد در ذهنم تداعی می شود، به گونه ای که انگار می توانم وارد آن جنگل شوم و با بامبی، این بچه آهوی زیبا همراه شوم و آنچه آن تصویر ساده را که پروانه ای کوچک روی دم بامبو نشسته در نظرم زنده و سحر آمیز می کند نه قلمی جادویی همانند قلم فیلم نسخه سحر آمیز که روح جادویی سادگی ها و لذت های خاك خورده کودکی ست.
خیلی از کارتون ها را شرط می بندم به یاد هم نمی آورید مگر صحنه ای از آن را ببینید: اصلا «رابرت» یادتان هست؟ همان که نماد روزمره گی های زندگی بزرگسالانه مان بود و همیشه هنگام خوردن سوپ کراواتش درون سوپ می افتاد؟ یا «خپل» آن گربه سیاه تنبل که گونه ای حس پشت پا زدن به دنیا و وابستگی هایش را در ما تداعی می کرد، یا «کوتلاس» که ظاهری ساده داشت و دو بعدی اما در حقیقت حاوی همه ابعاد زیبایی شناختی و فلسفی این جهان بود.
هنوز آهنگ «پرنده ای به نام وتو وتو» در حافظه ام جولان مي دهد، آنگونه که خود وتو وتو در آسمان پر می کشید. همان پرنده اسرار آمیزی که به سرعت تکثیر و تبدیل به هزاران وتو وتو مثل خودش می شد.
«لولک و بولک» و داستانهایشان به همراه «رکسی«، آن سگ بی آلایش و همیشه خندان با آن چشم های دگمه ای معصوم که با وجود اینکه تمام دغدغه اش در همه قسمت ها رسیدن به یک تکه استخوان بود اما این ماجرای به ظاهر تکراری ِ جستجوی استخوان در هر قسمت محور اندیشه هایی بس ژرف و بی انتها می شد، و یا «بنر» سنجابی که برایش مهم نبود که مادرش یک گربه است و آنچنان شاد بود که جز رنگ نارنجی اش به هیچ رنگ دیگری نمی توانستی تصورش کنی…
«موش کور«، «باغچه سبزیجات» ، «فانوس دریایی» یا «مداد جادو» یا «کلارگل«، «وروجک و آقای نجار»، «ملوان زبل» و «کارآگاه گجت»، «مورچه و مورچه خوار»، «مارکوپولو»، «بارباپاپا» و بال…بالتازار…بال…بالتازار بالتازار…

پی نوشت 1- هنوز هم آرزو دارم یک فنجان قهوه داغ با «پت پستچی» بخورم.

پي نوشت 2 - آهنگ هاي پیشنهادی دانلودی.

پی نوشت 3- این روزها کمی خسته ام…

نگاشته شده توسط: سامان | 21 ژوئیه 2010

گلشن باز…

گويند شيخ محمود بستري از نوادگان شيخ محمود شبستري بود كه چون شب و روز برايش فرقي نداشت و پيوسته در خدمت خلق بود، مريدان را فرموده بود كه «شب» را از نامش بزدايند و خود را «شيخ محمود بستري» ناميده بود و گاهي خود را دكتر ميناميد كه گفته مي شد از شدت علاقه به بستري شدن به اين سو گرايش داشت. و حال چند روایت از شيخ ما:

در جرايد آورده بودند که : هدفمندی یارانه ها تاثیر چندانی بر قیمت مسکن ندارد. شیخ
را گفتند این تاثیر “نه چندان زیاد” چقدر است؟ شیخ فرمود پنجاه شصت میلیون ! و مریدان گریستند و یقه را پاره کردند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی شیخ در اینترنت به صفحات فیلتر شده می نگریست و می فرمود : در اینجا
چیزی می بینم که شما نمی بینید.
گفتند چه چیز می بینی یا شیخ؟
فرمود : آزادی مطلق !
و مریدان گریستند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

شیخ را گفتند نیاز به مسکن کم شده.
شیخ بگفت : و نیاز به قبر زیاد !
و مریدان گریستندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟
گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند.
و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

گفتند قیمت زرد آلو آذربایجان ۵۵۰۰ است.
گفت خب نخرید.
مریدان سر به دیوار کوفتندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی پرسیدند فزودن قیمت گاز از برای چیست ؟
فرمود از برای رونق نساجی و هاکوپیان.
و مریدان همی گریستند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و
مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد
از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.
و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی
در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد.
شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم
چارکی گیلاس بخرم.
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
آسمان و زمین بر ما شده بخیل
و مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی از شیخ پرسیدند اگر زنان همه چادری و تمام حجاب شوند دیگر چه چیز
مردان را فاسد کند ؟
گفت : دماغ زنان !
و مریدان فغان کردند و نعره ها زدند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است.
و مریدان گریستند.
شیخ گفت : زقنبوت ! هرچه که من می گویم که نباید بگریستید !
و مریدان غش غش خندیدند !

————————————————–
پی نوشت یک: مطلب فوق را دوستی برایم ایمیل کرده بود که وقتی خواندم از ظرافت و قدرت نویسنده اش لذت بردم و تصمیم گرفتم برای گریز از روزمرگی های وبلاگی هم که شده آن را در قالب پستی ثبت کنم.

پی نوشت دو: دوست خوبم، کمیل، در پست آخرش مطلبی با عنوان » تـسخیر شدگان» نوشته که وقتی خواندم دیدم به روایات شیخ محمود ِ ما نزدیکی خاصی دارد، با اجازه کمیل عزیزم، این پست را به همه خوانندگان پر و پا قرص فارسی وان تقدیم می کنم، امید که از تماشای سامسون و ویکتوریا و فارستر لذت ببرند!!

پی نوشت سه: برای این پست یک موسیقی بی نظیر از شاهکارهای اخیدر نظر گرفتم که البته همخوانی بی نظیری با برنامه های کانال فاخر فارسی وان دارد: دانلود ترانه سوسن خانم

نگاشته شده توسط: سامان | 17 ژوئیه 2010

دلـ ـ ـقـ ـ ـک

( یک )
دختر جوان که به توصیه پزشک معالج خود، برای جلوگیری از شدت یافتن افسردگیش به سیرک آمده بود، نشسته بر جایگاه تماشاچیان در حالیکه موهای خرمایی و بلند از پشت بسته شده اش را از شانه چپ به جلو انداخته بود و پیراهنی به رنگ نیلی روشن با دگمه های سپید به تن داشت، با دقت حرکات دلقک را که کت مشکی و پیراهن سفید و شلوار گشاد آبی رنگی پوشیده بود و با دماغ گنده قرمز رنگ، حرکات دست و پا و به زمین خوردن های پی در پی، تماشاچیان را به خنده وامیداشت زیر نظر داشت. دخترک نشسته در ردیف نخست، در نزدیکترین فاصله به سکوی دایره ای شکل اجرای برنامه ها، همه حواسش بر چهره دلقک که با رنگی یکدست سفید پوشیده شده بود تمرکز داشت. با خود می اندیشید که در پس این همه رنگ و لعاب و این دماغ عظیم قرمز رنگ، چگونه چهره ای نهفته است. تلاش می کرد از آن فاصله چهره حقیقی اما پنهان دلقک را با دنبال کردن حرکات لب ها، ابروان و چشمها و جابجا شدن های چروک های صورت تشخیص دهد. به یاد تصاویر چاپلین افتاد که همواره با نگاه کردنشان، گویی به سالها دور، آن زمان که چارلی پیاده روهای لندن را با آن کلاه و عصا و کفش هایش طی می کرد پرتاب میشد و تماشای تصاویر حقیقی از زندگی چاپلین، تصاویری که او را با موهای سپید در کنار خانواده اش نشان می داد، لذتی از جنس همان لذتی را به او تزریق می کرد که نویسنده این متن، بیمارگونه از تماشای افق های دور یک کوهستان پوشیده از برف نصیبش می شود، گویی این دو از یک سرچشمه واحدند: لذت از ابهام و خیالپردازی نسبت به آنچه که نمی بینیم و تلاش می کنیم خلقش کنیم، لذت از کوشش برای درک بوی اودکلون چالری یا چینش وسائل کلبه ای که پنهان در پس درختان کاج کوهستان پوشیده از برف دیده نمی شود.
دلقک در یکی از آخرین حرکات نمایشی اش، جایی در نزدیک ترین نقطه به تماشاگران، نگاهش به نگاه دخترک گره خورد. دخترک، گویی فرصتی مناسب به دست آورده باشد تلاش کرد به عمق نگاه مرد پی ببرد، در آن فاصله نزدیک توانست برای چند لحظه به خطوط چهره دلقک دقیق گردد. آنچه باز شناخت مرد جوانی بود با چهره کشیده و استخوانی، گونه های برجسته و لبانی که با وجود ظاهر جذاب قادر نبودند دندانهای خرگوشی دلقک را بپوشانند. او را جذاب یافت. در لحظه آخر دستانش را بالا آورد تا برای دلقک تکان دهد، اما دلقک فرصت هیچگونه حرکت یا مکث اضافه ای را در کنار دیگر حرکات نمایشی اش نداشت و پس از چرخشی به سمت میانه دایره صحنه را ترک کرد.

( دو )
- توی این سن، افسردگی برایت خیلی زوده جوون. قطعا یک سری دارو برات می نویسم اما این رو بدون کسی که می تونه در درجه اول بهت کمک کنه خودتی. ما آدما باید تلاش کنیم شادی رو پیدا کنیم.
مرد جوان بی حرکت به صحبت های دکتر گوش می داد. دکتر ادامه داد:
- سعی کن از وقایع غمگین دور باشی، به سمت شادی ها برو.
و پس از مکثی به ناگاه فریاد زد:
- سیرک مرد جوان، سیرک، چرا که نه. خوب گوش کن، چند هفته ای میشه که یه سیرک در حومه شهر برپا شده، من چند روز پیش خانواده خودم رو برای تماشا بردم…
و در حالیکه قهقهه میزد:
… مخصوصا دلقک سیرک، نمایش بی نظیری رو اجرا می کنه که همه رو به خنده میندازه. پیشنهاد می کنم یک شب برای تماشای برنامه های سیرک به اونجا بری.
مرد جوان لبخندی زد و لحظاتی بعد از مطب دکتر خارج شد. در آستانه درب خروجی ساختمان که قرار گرفت به ناگاه چشمش به دختر جوانی با موهای خرمایی و بلند از پشت بسته شده و پیراهنی نیلی با دگمه های سفید افتاد که از کمی دورتر به آنجا نزدیک می شد. گام هایش را دنبال کرد. دخترک به ورودی مطلب، جاییکه مرد جوان ایستاده بود رسید و متوجه نگاهش شد، نگاه مردی با چهره کشیده و استخوانی، گونه های برجسته و لبانی که با وجود ظاهر جذاب قادر نبودند دندانهای خرگوشی اش را بپوشانند.

====================
دانلود ترانه Exilada del sur

نگاشته شده توسط: سامان | 27 ژوئن 2010

مهماني مگس ها

مرد در حاليكه جایی در انتهاي اتوبوس نشسته و ساک دستی غول پيكر مشكلي رنگش را روی صندلی کناری انداخته بود از پنجره حضور بیکران افق غمزده کویر را تماشا می کرد که با آغاز طوفان از ساعتی پیش رنگ مات به خود گرفته بود، افقي كه كمابيش او را به ياد افق دور دست مارس در برابر ديدگان مردي مي انداخت كه در مريخ در حين تماشاي كارتون «عروس مرده» از دنيا رفته بود. گاه سرش را می چرخاند و نگاهی به ساک بزرگ کنار دستش می انداخت و ناخودآگاه لبخندی می زد. از شدت گرمای هوای داخل اتوبوس که گویی بدنه فلزی و زهوار در رفته اش آن را چندین برابر مي كرد خیس از عرق بود و قطرات عرق از پیشانی و گردنش پی در پی فرو می چکید. دستش را به سمت جیب شلوارش برد تا دستمالش را خارج کند که با جسم سختی برخورد کرد، به یاد آورد که هنوز روولور پيتون لوله كوتاهش همراه اوست. آرام دسته اش را از جیب بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت. همدست کوچک با نشان دادن برق دسته اش چشمکی به او زد. مرد لبخند زد، با خود اندیشید که دیگر هرگز به او نیاز نخواهد داشت و حالا ترجیح می دهد همدست دیگری، شاید یک میمون، یا یک دستبند نقره یا انگشتری با یاقوت مشکی، همیشه او را همراهی کند. پيتون لوله كوتاه را دوباره به داخل جیبش چپاند. حالا دیگر مطمئن بود که دیگر به آن نیازی ندارد، آنهم با فاصله چند صد كيلومتري از شهر و پلیس در آن بیابان دور از تمدن در میان دهاتی هـــا ی بو گندویی که چیزی از زندگی درک نمی كردند.
لحظه ای به سمت مسافران برگشت تا براندازشان کند، بومیانی که دسته دسته در ایستگاه های روستاهای مسیر پیاده می شدند. صحنه فضای داخل اتوبوس ذهنش را به فلسفیدن وامیداشت. با خود اندیشید این گرمای طاقت فرسا، این صندلی های خشک و داغ و بوي گند داخل اتوبوس كه ناشي از عرق تن دهاتي هاي حمام نرفته بود، حرکت توام با وز وز مگس در اطراف که گاهی بر روي لب نمناك بالايي اش فرود می آمد و از شدت ذوق یافتن محلی نمناک و سرشار از کثافت دستان جلوییش را با ذوقی سرشار به هم می مالید، اینها همگی چقدر لذت بخش است آن هنگام كه به جزيره اي هزاران كيلومتر دورتر مي انديشيم، جاییکه در آن هر صبح شاهد منظره درختان سبز و شن هاي طلايي و تلاقی شکوهمند آسمان و اقيانوس نيلي هستيم و هر ظهر بوي خوش گلها و عطر ساحل، آمیخته با عطر تن روغن مالیده زنان نيمه عريان و مردان جوان برهنه که خطوط ماهیچه هایشان از زیر پوست آفتاب بوسیده ی برنزه و شکوهمندشان خود نمایی می کند و هر شب آواز مرغان دريايي در پس زمینه سمفونیک آوای نسیم ساحل گوش را نوازش می دهد، می اندیشیم و یقین داریم که تا چند روز دیگر به آن خواهیم رسید. حالی که در آن به زیستن مشغولیم حتی اگر سخت ترین گونه زیستن را به ما تحميل کند می تواند تحمل پذیر یا حتی فرا تر از آن، به گونه ای غریب لذت بخش باشد اگر وراي آن حال نكبت، آينده اي آرماني را پیش روی خود تصویر کنیم، آینده ای که یقین داریم به آن خواهیم رسید.
در این افکار بود که ناگهان هیاهویی در میان دهاتی هـــا برخاست. اتوبوس سرعتش را کم کرد و لحظاتی بعد متوقف شد. مرد به جلو نگاهی انداخت. در فاصله زمانی کوتاهی هیاهوی دهاتی هـــا به سکوتی سنگین تبدیل شد، آنچنان سنگین که صدای برخورد ذرات سبک شن بر بدنه اتوبوس شنیده میشد. درب اتوبوس باز شد. مردی تنومند در حالیکه یک اسلحه جنگی در دست داشت وارد اتوبوس شد. اسلحه را رو به راننده نشانه رفت. راننده با لرز دستانش را بالا برد. آنگاه مرد رو به مسافران فریاد زد:
«همه برن پایین، بدون اینکه کیف و وسائل خودشونو همراه ببرن. اگه می خواین زنده بمونین عاقل باشین بوگندوهای عقب افتاده بدبخت…» مرد، در انتهای اتوبوس خیره به مسافران که یکی پس از دیگری در حال پیاده شدن بودند، دستش را به سمت جیب شلوارش برد و پيتون لوله كوتاه خود را بیرون کشید. آنگاه ساک بزرگ مشکی رنگش را از صندلی کناری برداشت و به گونه ای که همدست کوچکش دیده نشود روی پای خود قرار داد. اتوبوس که خالی شد مرد تنومند نگاهی به انتهای اتوبوس انداخت. آرام و با اطمینان به سمت مرد به راه افتاد تا به او رسید.
«تو جزء این نکبت های بو گندو نیستی؟ قیافت باهاشون فرق داره ولی به هر صورت در حال حاضر تو هم یه نکبت بو گندویی كه من هوس دارم هر چي داري مال خودم كنم.»
مرد سکوت کرد. قطرات عرق بیش از قبل چکان چکان از صورتش پایین می ریخت. اسلحه را در دستش می فشرد. مرد تنومند نگاهی به ساک غول پیکر مشکی رنگش انداخت.
«بايد چيز باارزشي توش داشته باشي. قطعا نه باارزش تر از جونت. اگه دوست داری زنده بمونی، بذارش روی صندلی و تو هم مثل بقیه اون دهاتی هـــا ی نکبتی برو پایین وگرنه مثل گـُه زیر پا لهت می کنم تا بوی گندت بیشتر بلند بشه…»
دهاتی هـــا، خارج از اتوبوس روی شنها نشسته بودند و با نگاه های غمزده شان، غمي چنان عميق و حك شده بر چهره هاشان، كه گويي همچون القاب كنت و كنتس ِ بزرگ اشرافيان نژاده، اصالتی چند صد ساله در خاندانشان داشته باشد، به اتوبوس نگاه می کردند.
تنها صدایی که شنیدند صدای شلیک چند گلوله بود…
طوفان قطع شده بود. دهاتي ها با هياهوي آرام، تك كلمات بريده بريده و لهجه نامفهوم و زمختشان كه گويي تنها از حروف صدادار تشكيل شده بود، آنچنان خونسرد كه مي گفتي از خریدی کوتاه از جمعه بازار برگشته باشند، سوار اتوبوس شدند. چند دقیقه بعد اتوبوس به راه افتاد در حالیکه به آرامي از جسد غرقه به خون دو مرد در کنار جاده بیابانی و مگس هایی که اینبار شاد تر از سابق بر روی سیلاب خون لخته شده بر شن ها فرود می آمدند و هیجانشان را با مالیدن دست های جلویی شان به یکدیگر نشان می دادند دور می شد.
==========================

پي نوشت يك: دانلود موسيقي  CLUBBED_TO_DEATH__KURA
پي نوشت دو: فکر می کردم که بعد از تلاش های بیهوده اعراب در رابطه با تغییر نام خلیج فارس ، دیگه اونا اقدام دیگری نکنند. چند هفته پیش ايميل هايي حاوي سايت راي گيري براي نام خليج فارس فرستاده شد. اما لازمه که بدونید ، در اون روز تقریباً 150،0000 نفر رای داده بودند و سهم ما تقریباً بیش از 79% در مقابل کمتر از 21% بود اما امروز تعداد رای دهنده ها به بیش از 364،000 نفر رسیده ولی با تاسف فراوان سهم ما از 79% به کمتر از 75% رسیده واین یک فاجعه است. یادتون باشه که این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است و نذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه خوبه بدونید که شرکت گوگل مجبوره به هر درخواستی که به طور همزمان از طرف 5000 نفر و یا هر ارگان معتبر و ثبت شده ای ، بابت به رای گذاری یک قانون ، نام ، تعریف و . . . ارسال ميشه احترام بذاره.
پس رو این لینک کلیک کنید و رای بدید.
در ضمن دوستان خوب من كه گاهي به اين وبلاگ سر مي زنن اگه اين پي نوشت رو در انتهاي پست بعديشون بذارن باعث ميشه كه اين مطلب با سرعت در ميان وبلاگ ها پخش بشه.

نگاشته شده توسط: سامان | 31 مه 2010

جهان هولوگرافيك

بدون ترديد بايد بگويم که هیچ یک از کارهای سینمایی «داریوش مهرجویی» به اندازه ترجمه اي كه او از كتاب «جهان هولوگرافيك» داشته است، نتوانسته بود مرا تحت تأثیر قرار بدهد!
شايد يكي از بزرگترين اثرات خواندن اين كتاب آن باشد كه در ميابيم بسیاری از حقایق مسلمي که در طول ساليان دراز در ذهن ما حك شده‌اند، یک تعصب صرف و نگاهی شتاب‌زده و تک‌زاویه‌ای به دنيا يا برداشت هايي از روي اعتقادات سطحي و ديكته شده به ما هستند و اینکه باید همواره به ذهن انعطاف‌پذیری و جرأت اندیشه در مورد نظریات جدید را داد.
در ذهن خود اين ايده آل را مي پرورم كه اين پست و معرفي اين كتاب، آغاز بحثي باشد درباره هستي و آفرينش و مفاهيم فراوان مرتبط با آن كه ذهن هر انسان متفكري را به خود مشغول مي كند. به طور خلاصه در اين كتاب نظريه اي بيان مي گردد كه بر اساس آن جهان ما و هر آنچه در آن است، از قطره هاي باران و دانه هاي برف و درختان كاج تا شهابها و ذرات الكترونها و كوانتومها، همه تنها تصاوير شبح گونه اي هستند از واقعيتي دور از دسترس كه خارج از زمان و مكان بر ما فراتابيده مي شود.
براي من ارزش اين كتاب در حدي بود كه براي عميق تر شدن در موضوع به مطالعه كتابهايي در حوزه فيزيك پرداختم. به طور كلي قوانين هستي در قالب دو نظريه عظيم فيزيك گنجانده مي شوند. اولي كه كاربرد‌ آن در حوزه فضاهاي ماكرو (فواصل كيهاني) مي باشد نظريه نسبيت آلبرت اينشتين است و دومي كه به بحث در فضاهاي ميكرو (فواصل زير اتمي) مي پردازد به نظريه فيزيك كوانتوم معروف مي باشد. دانشمندان در تلاش اند تا با تركيب اين دو نظريه عظيم و وحدت بخشي به آنها، به يك نظريه واحد براي توصيف كل هستي برسند كه در اصطلاح به آن نظريه نسبيت كوانتوم مي گويند.
منابع بسيار خوبي براي مطالعه در حوزه هاي فوق وجود دارد كه شايد در پست هاي بعدي به معرفي آنها بپردازم.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
پي نوشت اول: دلم ميخواهد در اينجا از دوست خوبم  ساناز طبري كه مدت ها پيش اين كتاب را براي نخستين بار به من معرفي كرد تشكر كنم.

پي نوشت دوم: ملودي زيباي Enchantment شاهكار Chris Spheeris.

پي نوشت سوم: جدي بگيريد…

نگاشته شده توسط: سامان | 12 مه 2010

سه دوست…

 

دو پيرزن اشك هايشان را پاك كردند. عكاس جوان نگاهي به تصوير پشت سرشان انداخت. براي خارج كردنشان از فضايي كه در آن غرق بودند، فرياد زد: «خوب خانوما، حالا ژست بگيرين،‌ درست مثل زمانيكه در اسكادران بوديد و براي انجام يه ماموريت مهم آماده مي شديد…» يكي از پيرزنها گل سرخي را كنار دستش،‌ در برابر صندلي خالي روبروي ميز قرار داد. عكاس جوان غرقه در چين و شكن هاي پوست دو زن، غرقه در بود و نبودها، پيرزنها و گل سرخها، زمان و خاطرات، احساس كرد كه مي خواهد بگريد، اما تلاش كرد بر خود مسلط شود. «خوب،‌ آماده ايد؟… يك… دو… سه…»

تصوير شماره (1)

===================================

تصوير شماره (2)

==================================

پي نوشت I : اين تصاوير حقيقي هستند. براي بزرگتر شدن مي توانيد روي آنها كليك كنيد.
پي نوشت II : آهنگ پست «یک اسپرم زیر آفتاب» از آيات زميني به نظرم براي اين پست مناسب آمد. دانلود ترانه Dreaming Light

پي نوشت III : در صورتي كه با كليك روي تصاوير با پيام فيلتر مواجه شديد،‌ وبلاگ را در FireFox باز كنيد.

نگاشته شده توسط: سامان | 27 آوریل 2010

قصر

پیرمرد با خود اندیشید: «وقتی آدم تنهاس دلیلی نداره باد شکمش رونگه داره.» در حالیکه پـ ـیـپـ ـش را گوشه دهانش چپانده بود خودش را روی تنها راحتی بی قواره با روکش پارچه ای رنگ و رو رفته پلاس کرد. چند پک عمیق به پیپ زد، بوی توتون کاپتان بلک در مصالحه با عطر کاغذهای پوسیده، اتاق را که گویی همه وسائل خانه را به عمد در آن جمع کرده و به حالتی فشرده، آنجا قرار داده بودند فرا گرفت. چشمگیرتر، انبوه کتاب هایی بود که علاوه بر قفسه های کتابخانه، در گوشه کنار اتاق و سراسر میز تحریر کوپه شده بودند و در فضای پر دود اتاق و نور ضعیف و زرد رنگ چراغ مطالعه به قصرهای قدیمی می مانستند که در زیر نور مهتاب نیمه پنهان در پس ابر، در دشتی کهن، زمانی شاهد عبور بزرگترین قهرمانان و خلق شگرف ترین ماجراها بوده اند و حال درآن سرزمین بی انتها با آن بناهای زمان پوسیده، به محل گذار ارواح دون کیشوت و راسکولنیکوف و گریگور سامسا و مورسو بدل گشته بود. دقایقی پیش از خواب، پک های عمیق به پیپ خاکستری اش را در حالی آغاز کرد که با زیرپوش کهنه و شلوارک گشاد خالدار و دمپایی رو فرشی قرمزش نشسته روی راحتی زهوار در رفته، پاهای لاغر، چروکیده و پر کک و مکش را دراز کرده، روی یکدیگر انداخته بود. وقتی احساس کرد نئشه گی، اندکی در او راه یافته باد شکمش را رها کرد تا از رخوت شبانگاهی اش بیشتر لذت ببرد. به سمت میز تحریر رفت و کتاب را باز کرد. خوشحال بود که آن شب فصل آخر را به پایان رسانده بود، هر چند می دانست داستان هیچگاه تمام نمی شود. «… دست لرزان خود را به طرف کا. دراز کرد و گذاشت او کنارش بنشیند. به سختی حرف می زد، به زحمت گفته هایش را می فهمیدی. ولی چیزی که می گفت…» کتاب را بست. لبخندی زد. زیر لب گفت: » زندگی همینه پیری! کافکای بیچاره!». به سمت تخت رفت. به آرامی دراز کشید. دستانش را روی سینه اش قرار داد. طعم تلخ شیره توتون را زیر زبانش مزه مزه کرد. احساس آرامش بدنش را فرا گرفت. چشمانش را بست.

=========================

پی نوشت یک: برای خودروهای قدیمی کلکسیونی ام وبلاگ ساخته ام تا به آن موجودات نقلی و دوست داشتنی هویتی فراتر از بودنشان در گوشه اتاق ببخشم.

پی نوشت دو: دانلود ترانه Lunatic’s Elegy

نگاشته شده توسط: سامان | 17 آوریل 2010

Le Tunnel d'Or

خاطرات و آموزه هایی را که در کودکی به گونه ای دیگرگون و از مسیری متفاوت با آموزه های کلیشه ای پدران و مادران و قالب های تهوع آور مدرسه در روحمان در گوشه ای به ظاهر یکسره فراموش شده اندوخته ایم، تا لحظه مرگ همواره در میان نوای موسیقی ای، تماشای صحنه ای، یا حتی گذر ناگهانی نسیمی آلوده به  بوی ساحل باز می شناسیم. اولین بار که کلمات و جملات زبان فرانسه را شنیدم پنج یا شش ساله بودم. وقتی مردی ریشو و چاق در تلویزیون به فرانسه شروع به صحبت کرد، من که در حال نقاشی کشیدن بودم آنچنان حس ناشناخته ی لذت ناکی را در میان آن واژه ها یافتم که ناخودآگاه سرم را از روی کاغذ بلند کردم تا منبع آن صوت ماورایی و آن ابهام جادویی را بیابم، ابهامی که شبیه سرچشمه اصلی همه عشق های دنیایی مان به دلدار، یعنی ناشناخته و رمز آلود بودن وجود اوست. در آن لحظه که حس کردم به ورطه ای صلب و سراسر به رنگ گندم پرتاب شده ام نمی دانستم که عشق به آن زبان به آرامی در من در حال شکل گرفتن است، بدون آنکه حتی واژه «زبان» را به درستی درک کنم و بدانم که لمس این دلدار و قدم نهادن در آن گندم زار رمزآلود سالها بعد برایم میسر می گردد. امروز، که قواعد آن زبان را فرا گرفته ام شاید دیگر غلظت مبهم تلفظ واژه ای چون اوانتووغ برایم به مانند سابق که نمی شناختمش نباشد و هرگاه ترانه ای فرانسوی را می شنوم  دیگر از آن جنبه رمزآلود و ثقیل واژگانش به اوج لذت نرسم اما همچنان به ناگاه به همان پهنه صلب و یکدست به رنگ گندم پرتاب می شوم، پهنه ای که این بار ردپاهای فراوانی را در آن می بینم.

Regarde, il gèle, là sous mes yeux
Des stalactites de rêves, trop vieux
Toutes ces promesses, qui s’évaporent
Vers d’autres ciels, vers d’autres ports

Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
Je t’aime trop fort, ça te dérange
Et mes rêves se brisent sur tes phalanges
Je t’aime trop fort
Mon ange, mon ange

De mille saveurs, une seule me touche
Lorsque tes lèvres, effleurent ma bouche
De tous ces vents, un seul m’emporte
Lorsque ton ombre, passe ma porte

Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
Je t’aime trop fort, ça te dérange
Et mes rêves se brisent sur tes phalanges
Je t’aime trop fort
Mon ange, mon ange

Prends mes soupirs, donne-moi des larmes
A trop mourir, on pose les armes
Respire encore, mon doux mensonge
Que sous ton souffle, le temps s’allonge

Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
Je t’aime trop fort, ça te dérange
Et mes rêves se brisent sur tes phalanges
Je t’aime trop fort
Mon ange, mon ange

Seul sur nos cendres, en équilibre
Mes poumons pleurent, mon cœur est libre
Ta voix s’efface, de mes pensées
J’apprivoiserai, ma liberté

Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
Je t’aime trop fort, ça te dérange
Et mes rêves se brisent sur tes phalanges
Je t’aime trop fort
Mon ange, mon ange

نگاه کن به قندیلک های رویاها،
که دیر زمانی ست،
اینجا در زیر چشمانم شکل می گیرد،
به همه این امیدها،
که به سوی دیگر آسمانها، به سوی دیگر دروازه ها،
در حال تبخیرند،

و رویاهای من به بند انگشتانت گره می خورد،
بی نهایت دوستت دارم، هر چند این تو را آزار می دهد،
و رویاهایم بر روی بند انگشتانت می شکند،
فرشته من، فرشته من

از هزاران نجات دهنده، تنها یکی مرا لمس می کند،
هنگامی که لبهایت بر لبهایم قرار می گیرد،
از میان همه این بادها، تنها یکی مرا با خود می برد،
هنگامی که سایه ات بر درب اتاقم می گذرد،

و رویاهای من به بند انگشتانت گره می خورد،
بی نهایت دوستت دارم، هر چند این تو را آزار می دهد،
و رویاهایم بر روی بند انگشتانت می شکند،
فرشته من، فرشته من

آهم را بگیر، اشکم را بده،
آنگاه که خود را بسیار نزدیک به مرگ می بینیم،
به ناچار تسلیم می شویم،
( در ترجمه این جمله اطمینان ندارم! A trop mourir, on pose les armes )
دوباره نفس بکش دروغ دلپذیر من،
که زمان با نفس های تو جریان می یابد،

و رویاهای من به بند انگشتانت گره می خورد،
بی نهایت دوستت دارم، هر چند این تو را آزار می دهد،
و رویاهایم بر روی بند انگشتانت می شکند،
فرشته من، فرشته من

تنها، بر روی خاکستر خاطراتمان،
آرام و ثابت،
ریه هایم می گرید،
اما قلبم آزاد است،
و صدای تو به آرامی از اندیشه ام محو می شود،
من آزادی ام را رام خواهم کرد.

و رویاهای من به بند انگشتانت می چسبد،
و بسیار دوستت دارم، هر چند این تو را آزار می دهد،
و رویاهایم بر روی بند انگشتانت می شکند،
فرشته من، فرشته من.

( ترجمه: سامان )
( نام ترانه: Le Tunnel d’Or  از گروه AaRON  به خوانندگی
Simon Buret)
==========
پی نوشت I: دانلود ترانه Le Tunnel d’Or
پی نوشت II: این پست را به آیات زمینی تقدیم می کنم؛ هادی که سلیقه موسیقایی اش را دوست دارم.

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.