نگاشته شده توسط: سامان | 29 مارس 2011

شیر خط (وبلاگ جدید من)…

1- شیر: حدود سه سال پیش زمانیکه شروع به نوشتن در نخستین وبلاگم کردم، همه چیز بهتر بود. با ذهنی آسوده تر می نوشتم و با خیالی راحت تر به وبگردی می پرداختم. مثلا یادم هست سایت goodreads.com ف_ی*ل_ت_ر نبود، سایتی بود دوست داشتنی که همه آدمهای اهل کتاب و کتابخوانی در آنجا با هم تبادل دیدگاه می کردند و درباره کتاب های خود صحبت می کردند و گاهی کتابی را آنجا میافتی که مدتها دنبالش بودی. خود من حتی در نوشته هایم استفاده های زیادی از آن سایت کردم. بعد از مدتی این سایت هم ف_ی*ل_ت_ر شد.
در این سه سال خیلی چیزها عوض شد. این سومین باری ست که وبلاگم ف_ی*ل_ت_ر می شود. قطعا اگر خواننده وبلاگم باشید می دانید که در میان نوشته های من بویی از خرابکاری یا براندازی یا توهین به مقدسات نمیآید. این البته برای خودم تعجب آور نیست که وبلاگم ف_ی*ل_ت_ر شده است، چون در این مدت خوب فهمیده ام که در جامعه ای زندگی می کنیم که علی رغم شعار آزادی اندیشه و فکر، تحمل کوچک ترین نقدی وجود ندارد و این یک به یک اصل تبدیل شده است که وقتی کسی نمی تواند از نظر فکری با تو مقابله کند به ناچار از راه فیزیکی وارد می شود و این اوج ضعف او را می رساند. ف_ی*ل_ت_ر کردن هم تنها راه است برای آنان که آنقدر کوچکند و آنقدر اندوخته های فکریشان تهی و ناچیز است که راهی جز بستن دیگر اندیشه ها ندارند. من غمگینم، غمگین از اینکه در کشوری زندگی می کنم که نمی توانم آزادانه بنویسم، که باید با هر کلمه ای که بر روی صفحه تایپ می کنم مدتی بیاندیشم تا مبادا این کلمه غیرمستقیم باعث شود به کسی بر بخورد. غمگینم از اینکه در کشوری زندگی می کنم که فریاد آزادی و آزادی خواهی حاکمانش گوشها را کر کرده اما وبلاگ من، وبلاگی که چیزی جز مینیمال و داستان کوتاه در آن نمی نویسم را ف_ی*ل_ت_ر می کنند. غمگینم که در کشوری زندگی می کنم که حاکمانش آنقدر بزدل اند که حتی سایتهای wordpress و blogspot را هم ف_ی*ل_ت_ر می کنند تا مبادا کسی وبلاگی بزند و حرفی بزند که آنها با آن مغزهای تهی شان نتوانند به آن پاسخ بدهند. من غمگینم، خیلی زیاد. این اما، یک سوی سکه است.

2- خط: همچنان می نویسم…

پی نوشت:

وبلاگ جدید من در بلاگفا

http://specialdelivery.blogfa.com/

نگاشته شده توسط: سامان | 27 ژانویه 2011

لبخند . . .

آنتوان دو سنت اگزوپری مرد بزرگی ست، اینکه نمی گویم نویسنده بزرگی ست چون معتقدم شخصیت خاص او چیزی فراتر از قدرت نویسندگی اش می باشد و نویسندگی شاید یکی از ویژگیهای بزرگ اوست. برخی نویسندگان، اگر کتابها و نوشته هایشان را از آنها بگیریم به یک انسان معمولی تبدیل می شوند. آنتوان دو سنت اگزوپری اما مرد بزرگی ست که یکی از داشته های او نویسندگی ست. اولین کتابی که از او خواندم همان شازده کوچولوی معروف بود. کتاب «زمین انسان ها»ی او نیز به نظر من کتاب بی نظیری ست که گاهی انسان را به یاد سادگیهای مسحور کننده کریستیان بوبن می اندازد. اما آنچه باعث شد این پست را بنویسم مطلب کوتاهی بود از مجموعه لبخند این نویسنده فرانسوی که چندی پیش یکی از دوستانم آن را برایم ایمیل کرده بود.

بسياري  از مردم كتاب «شاهزاده كوچولو » اثر اگزوپري  را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد ودر نهايت در يك سانحه هوايي كشته شد.
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو ميجنگيد. او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گردآوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند. او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :»  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد. يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود.
فرياد زدم «هي رفيق  كبريت داري؟ «  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد. ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخندی شكفت .
سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد. مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد . من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: » بچه داري؟ » با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :» اره ايناهاش » او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .
چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا به سمت بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد. نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد.
در ادامه ایمیل آمده بود:
لبخند بدون برنامه ريزي، بدون حسابگري ،لبخندي طبيعي ، زيباترين پل ارتباطي آدم هاست. ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم .
زير همه اين لايه ها ، منِ ِ حقيقي و ارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم  و ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. اما روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزواي ما مي شوند. داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است. آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. چرا وقتي كودكي را مي بينيم لبخند ميزنیم؟ شاید به این دلیل  که انساني را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم  ،روي منِ طبيعي خود نكشيده است و با همه وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درونِ ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.
=====================================
پی نوشت: یکی از بزرگترین آرزوهایم پرواز است، پرواز با یک هواپیمای ملخی کوچک بر فراز کوهستان…

نگاشته شده توسط: سامان | 5 ژانویه 2011

ماموریت ابدی…

سکوت اینجا را دوست دارم. با اینحال هنوز به رنگ صورتی آسمان و سرخ کوهستان هایش عادت نکرده ام، البته این به معنای غیر قابل تحمل بودن محیط اینجا نیست، کمی غریب است اما به خوبی تخیلم را ارضاء می کند. آپارتمانم در زمین، در تهران در یکی از آن برج های اطراف میدان صنعت ِ سعادت آباد بود. از پنجره که بیرون را نگاه می کردم رنگ غالب، آبی بود و سفید و خاکستری، به عبارتی آسمان و ابر و کوهستان پوشیده از برف. اینجا اما همه چیز فرق دارد و از برف و باران و سنگفرشهای خیس خورده پیاده روهای خیابان ولیعصر در روزهای بارانی خبری نیست.
الان که می نویسم روی یکی از ماهورهای سرخ ِ دره زانته ترا، کمی دورتر از ایستگاه تحقیقاتی UFS-45 و پشت به آن نشسته ام و به غروب مارس نگاه می کنم. طبق برنامه قرار است در یک پروژه عظیم طی یک پروسه صد ساله با پرورش انبوه گیاهان و نباتات به مرور اکسیژن را در جو مارس تولید کنند. اینگونه رنگ جو مارس را هم مثل زمین خودمان آبی می بینیم. البته این پروسه زمان زیادی طول می کشد و اگر به دوران سالخوردگی من قد دهد قطعا آن روز که گاوها بر روی مراتع و چمنزارهای آلبالویی رنگ مارس در حال چرا هستند را نخواهم دید. ما اینجا برای همیشه استخدام شده ایم. به عبارتی هرگز به زمین بازنخواهیم گشت چرا که هزینه انتقال میان زمین و مارس بسیار بالاست. این یک ماموریت ابدی ست.
دلم برای مامان بزرگ با آن روسری گلدار که روی موهای یکدست سفیدش را می پوشاند و سالها بود با من زندگی می کرد تنگ شده. یادم می آید وقتی برای ماموریت در مارس پذیرفته شدم و با خوشحالی این خبر را به او دادم اولین چیزی که گفت، یا بهتر بگویم تقاضا کرد این بود:
«خدا رو شکر ننه که قبول شدی. فقط قربونت برم این ویزای شنگن منو که قرار بود برام بگیری زودتر بگیرش که بتونم هم به تو سر بزنم هم گاهی یه آب و هوایی عوض کنم. میدونی که خیلی نمی تونم دوریت رو تحمل کنم ننه.»
این را که گفت خیلی تلاش کردم تا موفق شدم جلوی سرازیر شدن اشکهایم را بگیرم. بیچاره ذهنش حداکثر می توانست فاصله میان تهران تا لندن را تصور کند. مارس را هم جایی مثل لندن یا پاریس می دانست. این ماموریت برایم خیلی اهمیت داشت. حاضر بودم هر چیزی را به جز چشم انداز آپارتمان و مامان بزرگ بدهم و به مارس بیایم. از خیر اولی هر جور بود گذشتم با این امید که اینجا هم بتوانم افقی برای درمان بیماری تخیلم پیدا کنم تا به آن خیره شوم و آرام بگیرم. دومی اما سخت بود. مامان بزرگ در دنیا فقط مرا داشت. اما به هر نحوی بود توانستم خودم را راضی کنم که او را به یک اتاق کوچک اما زیبا در یک خانه سالمندان درجه یک با چشم انداز جنگل انبوه و وسائلی شامل یک مبل راحتی بزرگ سفید رنگ، یک تلویزیون، یک رایانه متصل به اینترنت برای تبادل ایمیل و عکس و گلدانهای شمعدانی قرمزش که به جانش بسته بود بفرستم تا زندگی را آنجا ادامه دهد.
تا همین هفته پیش هنوز در ایمیل هایش از ویزای شنگنش خبر می گرفت و من هر بار یک دروغ جدید به هم می بافتم. خیلی اظهار دلتنگی می کند، دل من هم خیلی برایش تنگ شده، حداقل هشت ماه است ندیدمش.
چند بار می خواستم عکس هایی از خودم در حالیکه پشت به دره زانته ترا ایستاده ام برایش بگیرم و بفرستم، اما هر بار پشیمان میشدم. می دانستم که با دیدن من در لباس بی قواره فضایی ام شوکه می شود، وانگهی او انتظار دارد نوه اش را با یک پیراهن آستین کوتاه و یک شلوار جین در حالیکه پشت به مناظر کوهستانی آلپ با درختان کاج انبوه اش ایستاده و لبخند می زند ببیند. قطعا نمی توانستم به او بقبولانم که اینجا مثلا سوئیس است و به خاطر اینکه مردم از رنگ سبز و آبی و سفید و خاکستری خسته شده اند داده اند کوه ها را قرمز کنند.
باطری آی پادم در حال تمام شدن است. تایپ را متوقف می کنم. سری به میل باکسم می زنم تا شاید عکس یا نامه جدیدی از مامان بزرگ برایم رسیده باشد. صفحه اول صندوقم را باز می کنم. ایمیلی از طرف خانه سالمندان برایم آمده. بازش می کنم. کوتاه نوشته اند:
«با نهایت تاسف به اطلاع می رسانیم مادربزرگ شما روز گذشته فوت کردند. امروز طی مراسمی ایشان را دفن خواهیم کرد. ایشان وصیت کرده اند که شمعدانی هایشان را برای شما بفرستیم تا از آنها نگهداری کنید.
ارادتمند شما
مدیریت خانه سالمندان.»
پیش از آنکه فرصت کنم دوباره نامه را بخوانم و به تجزیه و تحلیل جملاتش در ذهنم بپردازم باطری آی پاد تمام و دستگاه با بوق کوتاهی خاموش می شود. سرم را که بالا می آورم تا چهره مامان بزرگ را به خاطر بیاورم خورشید را می بینم که در افق، جایی میان رنگ صورتی آسمان و سرخ تپه ماهورهای مارس در حال غروب است.

===============================
پی نوشت یک: دانلود واریاسیونی از قطعه کانُن
پی نوشت دو: زانته ترا نام دره ای است در مارس که دانشمندان گمان بارندگی در آن در سالهای دور را دارند.

نگاشته شده توسط: سامان | 27 دسامبر 2010

سرزمین کرگدن ها . . .

در ایران باید به اسباب کشی عادت کنیم. این سومین بار است که به ناچار وبلاگم را عوض می کنم. بار اول که از بلاگفا به ووردپرس مهاجرت کردم به این دلیل بود که جناب شیرازی (البته شیرازی بیچاره که کاره ای نیست) هیچ احساس مسئولیتی در قبال وبلاگ نویسان نداشت و بسیاری وبلاگ نویسان پس از سالها نوشتن و جمع آوری مطالبشان یک روز صبح چشم باز می کردند و با وارد کردن آدرس وبلاگشان با پیام «وبلاگ شما به دلایلی چون عدم رعایت قوانین سایت غیرفعال شده است.» مواجه می شدند بدون اینکه نسخه ای از نوشته هایشان را پیش از بستن وبلاگ به آنها داده باشند. پس از آن این دومین بار است که وبلاگ من در ووردپرس ف_ی_ل_ت_ر می شود. خلاصه اینکه به طور کلی وقتی می خواهید بنویسید باید کمی پوست کلفت باشید که البته پوستمان کلفت شده است، مثل کرگدن.
لطفا سکوت را رعایت کنید: انتقاد نکنید چون انتقاد همانا به معنی ضدیت با حکومت و براندازی ست، حرفی از عشق و خدای نکرده بوسه و این مزخرفات نزنید که همه خلاف شرع مقدس است، عکس هایی که در وبلاگ می گذارید مراقب باشید یا عکس مرد باشد یا اگر عکس زن است شطرنجی شود تا کسی دچار انحراف و فساد اخلاقی نشود. به جز اینها هر کار دیگری می خواهید می توانید بکنید.
عادت می کنید. پوستتان کلفت می شود، مثل کرگدن.
اگر هم دشمنی شخصی در کار باشد، یا حسادت یا رقابت که خوب بحث دیگری ست، با این حال باز هم باید عادت کرد. حسادت و رقابت منفی هم در ایران عادی ست.
پس سکوت را رعایت کنید، علاوه بر اینکه انتقاد نکنید، حرفی از عشق و خدای نکرده بوسه نزنید، عکس هایی که در وبلاگ می گذارید مراقب باشید یا عکس مرد باشد یا اگر عکس زن است شطرنجی شود، باید چیز خوب و جذاب هم ننویسید تا حسادت کسی را تحریک نکنید، تا دشمن نداشته باشید. (خدا را شکر مطالب من جذابیتی ندارد، با این حال دلیل برخی دشمنی ها را نمی دانم!! )
اینجا ایران است، ایران ِ اسلامی. نه به اندیشه کسی توهین می شود و نه مرام و مسلک کسی را خوار می کنند، البته به یک شرط: سکوت کنید.
عادت می کنید، پوستتان کلفت می شود، مثل کرگدن.

پی نوشت یک: کسانی که با من سر دشمنی دارند بدانند که بنده بسی گستاخ تر و پُررو تر و بی چشم و رو تر از آنم که از نوشتن در وبلاگ دست بردارم. با مسدود شدن های پیاپی این وبلاگ فقط به شهرت آن کمک می کنند.

پی نوشت دو: اینجا ایران است، با این حال من همچنان دوست دارم سرما بخورم.

پی نوشت سه: در حال انتقال لینک ها از وبلاگ قبلی به اینجا هستم. این پروسه ممکن است مدتی طول بکشد.

نگاشته شده توسط: سامان | 6 دسامبر 2010

آفرینش…

چند روزی ست که ساعت هایم را با باخ می گذرانم. بزرگان کلاسیک همه مرا مسخ می کنند و گاهی، مدت زمانی نا مشخص، شاید چند روز یا چند هفته، خود را ناخواسته در چنگال یکی شان میابم و وقتی چشم باز می کنم می بینم چند روزی در دنیای یکی از آن پادشاهان اسیر بوده ام.
دوست داشتم در این پست صرفا از باخ بنویسم، اما تصمیم گرفتم که با مقدمه کوتاهی درباره او درد دلی از فضای موسیقی امروزمان داشته باشم، مگر نه اینکه وبلاگ جایی ست که گاهی با نوشتن، در آن آرام می شویم و در عین حال جایی ست برای آگاه سازی در حد توان؟
حال که تصمیم گرفتم با باخ شروع کنم جملات و کلمات را نه بر روی صفحه رایانه و با حروف صفحه کلید بلکه ترجیحا با قلم و کاغذ می نویسم و بعد آنها را تایپ می کنم، چراکه اینگونه حس نزدیک تری با تصاویر دست نوشته های باخ مربوط به صدها سال قبل و فضای بی نظیر موسیقی اش پیدا می کنم.
باخ را تا آن زمان که شروع به نواختن فوگ هایش نکرده بودم به عنوان یک موزیسین به شدت درچارچوب و خشک تصور می کردم و همه لذتم از گوش سپردن به آثارش صرفا ناشی از ظرافت ها و تکنیک های نابش بود. به عبارتی لذتی صرفا تکنیکی و نه دراماتیک. اما هنگامیکه استادم مشق هایی از فوگ های باخ را برایم تجویز کرد پی به عظمت حقیقی اش بردم و برای اولین بار در کنار همه عناصر موسیقی، از نوع حرکت انگشتان بر روی کلاویه ها به اوج لذت رسیدم. شاید این اولین بار بود که لذت بخش ترین لحظات را صرفا به خاطر تماشای حرکت انگشتان بر روی کلاویه ها تجربه می کردم و این دلیلی جز عظمت روح و اندیشه باخ نداشت. حال هنگامیکه پیانو کنسرتوها، انوانسیون ها ( این شاهکارهای بی بدیل موسیقی)، فوگ ها و پارتیتاهای باخ را گوش می دهم ناخواسته همه آن چارچوب های خشک را فراموش می کنم و خود را غرق در لذت ناشی از تماشای انگشتان بزرگ پیانیستی چون Glenn Gould، این نوازنده اسطوره ای میابم. باخ … باخ … باخ …باخ … تکرار کنید، این واژه ای مقدس است.
این مقدمه بهانه ای ست تا از فضای رخوت زده و بیمار موسیقی کشور درد دل کنم و به جای اختصاص دادن کامل این پست به زندگی باخ ( که قطعا در قالب ده ها پست هم نمی گنجد ) جزوه مختصر و در عین حال ارزشمندی را درباره زندگی و آثار باخ برای دانلود می گذارم.
همیشه به این موضوع معتقدم که در کنار درک عمیق هنر حقیقی باید بتوان از هنر عامیانه و سطحی نیز تا جایی که همه فکر و روح و اندیشه مان را در بر نگیرد لذت برد. هر چند بدون شک درک زیبایی ها و عمق یک اثر هنری ما را با گذر از فضای سحر انگیز تکنیکی آن اثر به لذتی دراماتیک نیز می رساند و شاید بتوان گفت که درک لذت دراماتیک از اثری که در دسته «هنر برای هنر» جای می گیرد آنگاه تا نهایتش حاصل می شود که شکوه تکنیک ها و دانش بکار رفته در اثر را درک کنیم. به یاد چایکوفسکی می افتم، هم او که با نهایت استادی ملودی جادویی سمفونی شماره پنج خود را در موومان های اثر به زیبایی هر چه تمام تر و با همبستگی منحصر به فرد گسترش می دهد و در نهایت در قالب این سمفونی با شکوه ترین داستان حماسی را روایت می کند: گذر از غم، مبارزه و در نهایت پیروزی. و یا بتهوون که حتی نام بردن از او تنم را می لرزاند و قطعا کسی چون رومن رولان باید باشد تا تنها برای تشریح سمفونی نهم او یک جلد کتاب را اختصاص دهد.
اما امروز فضای سلیقه ای موسیقی کشور فضایی بی مغز و بیمار است. قطعا سیاستهای نادرست دولت در سی سال اخیر و اعتقادات متحجرانه در خصوص آلات موسیقی، از عوامل مهم شکل گیری نسلی بی مغز و سطحی پسند از دیدگاه موسیقی ست به طوریکه همین سیاست ممنوعیت نمایش ساز در سیما باعث گشته مردم کشوری که دارای غنی ترین موسیقی جهان هستند با شنیدن یک قطعه ناب سنتی نتوانند سازهای به کار رفته در آن را تشخیص دهند. شرط می بندم برخی حتی فرق بین سه تار و سوتین را نمی دانند! با این حال همه تقصیر بر گردن حکومت نیست، خود ما هم مقصریم. در جامعه امروز ایران، حرکت پرشتاب نسل جدید به سوی موسیقی سطح پایین، بی مایه و بی مغز است به طوریکه کنش میان مردم و آهنگسازان در ایران حالتی وارونه به خود گرفته است و به جای آنکه موسیقی دان و آهنگساز سطح سلیقه موسیقایی مردم را به دنبال خود بکشد و آن را ارتقاء دهد، این آهنگسازان هستند که سوار بر موج عامه پسندی مردم هستند به طوریکه هر روز ده ها خواننده از گوشه و کنار کشور سر بر می آورند تا سهمی در این بین نصیب خود کنند. کمی که به اطراف خودمان نگاه کنیم با آمار وحشتناکی از افراد در همه سنین و جایگاه ها برخورد می کنیم که به دنبال موسیقی بی مغز و بی مایه هستند. مگر می شود روزی در تاکسی بنشینیم و خزعبلات ساسی مانکن و سیر بیشمار دی جی ها و ده ها خواننده زرد ( معادل روزنامه های زرد) دیگر را نشنویم. کاش کمی بیشتر از خودمان توقع داشتیم. کاش ذهن خود را بیش ازاین ارج می نهادیم، کاش کمتر به شعور موسیقایی خود توهین می کردیم.
کافی ست در همین تهران چند ساعتی در شهر حرکت کنیم. آنگاه با انبوه بنرهای تبلیغاتی مواجه می شویم که در آن بهترین سالن های موسیقی به خوانندگانی زرد اختصاص داده شده است، و البته این چیزی ست که صاحبان تالارها و سالن ها خوب فهمیده اند: مردم ما آشغال پسند اند، پس با ارائه زباله به آنها و پر کردن سالن ها می توان درآمد بالایی کسب کرد. این در حالی ست که  هنرمندانی چون شهرداد روحانی که چند سال یک بار در صدد اجرای ناب ترین آثار موسیقی جهان بر می آیند با انبوهی از مشکلات و موانع و با بسیاری محدودیت ها مواجه می شوند.
این خوب است که بلد باشیم گاهی از موسیقی ساده و عامیانه لذت ببریم، اما نقطه سقوط، آن جایی ست که معیار قضاوت و لذت حقیقی ما یکسره موسیقی عامیانه می شود.
داشتم از باخ می گفتم که سفره دلم باز شد. صحبت بیش از این در یک پست وبلاگ نمی گنجد. درد دل زیاد است. شاید در پست بعدی.

پی نوشت: فایل «اقیانوسی به نام باخ» را دانلود کنید و چند دقیقه به مطالعه آن بپردازید. ضرر نمی کنید.
بی ربط نوشت: آناتول فرانس می گوید: «كاملترين انقلاب ، انقلابى است كه در آن آخرين پادشاه با روده هاى آخرين كشيش به دار آویخته شود.»

نگاشته شده توسط: سامان | 14 نوامبر 2010

سقوط یک هنرمند (2)

صدای آژیر ماشین های پلیس را از دور می شنوم. کت و شلوار تیره با راه های ریزم را به تن کرده کراوات مشکی ام را بسته ام و در حالیکه از برق کفش هایم لذت می برم روی راحتی نشسته و مشغول دود کردن سیگارم هستم. احساس خوبی دارم. امروز بعد از یک سال و هفت ماه و سیزده روز کشتن زنان هرزه، اثری متفاوت خلق کرده ام. تا چند ساعت قبل می خواستم گوشی را بردارم و به پلیس تلفن کنم تا بیایند و مرا ببرند، اما چشم پوشی از عادت اگر نه سخت تر از گذشتن از عشق، قطعا ساده تراز آن نخواهد بود. من به جنایت عادت کرده ام، پس چگونه می توانم در فاصله کوتاه نوشیدن فنجانی قهوه، و با این دلیل که دیگر چهره قربانیانم را به خاطر نمی آورم، به این نتیجه قطعی برسم که دست از خلق آثارم، دست از عادت ِ کشتن بردارم. تلفن را که برداشتم تا با پلیس تماس بگیرم دچار ترس شدم. این نه هراسی از مجازات یا مرگ، بلکه وحشتی بود از ترک عادت. بنابراین پیش از پلیس، نخست شماره معشوقه ام را گرفتم. همان زن هرزه ای که چند ماه قبل به عنوان یکی از قربانیانم انتخاب کرده اما از کشتنش پشیمان شده بودم. چرایش را نمی دانم، اما نگاهش را دوست داشتم و ماه ها هر بار که به آپارتمانش می رفتم هنگامی که نگاهمان به یکدیگر گره می خورد قدرت کشتنش را از دست می دادم. نباید به خاطر این کار به من به عنوان یک قاتل زنجیره ای حرفه ای خرده گرفت، هیچ چیز در زندگی قابل پیش بینی نیست، پس بهتر است آنچنان خود را اسیر چارچوب ها نکنیم.
به جای پلیس به او تلفن زدم و دعوتش کردم که به آپارتمانم بیاید تا به کمک او آخرین اثر هنری ام را خلق کنم. وقتی وارد خانه ام شد، همان چشمان زیبای غمزده همیشگی را داشت، چشمانی که در تلاش برای جستجوی مرزهای ناپیدای پهنه زمانی ِ مقعری که سالیان دراز همه تن و روحش یکسره در آن گم گشته بود، گود افتاده اما هرگز از زیباییش کاسته نشده بود. بیشترین درک از زیبایی و هنر متعلق به قاتلین زنجیره ای است. من یک هنرمندم، پس زیبایی را دوست دارم، همانگونه که زیبایی را خلق می کنم. با این حال او برای من، منی که یک سال و هفت ماه و سیزده روز بود به کار کشتن زنان هرزه می پرداختم، چیزی جز یک قربانی پیش پا افتاده به حساب نمی آمد، با این تفاوت که این شانس را داشت که خالقش تصمیم گرفته بود او را در اثری متفاوت از همیشه بکار برد. ما هنرمندان آزادیم تا قهرمان رمان هایمان، ملودی کنسرتوهایمان، خطوط چهره آدمک نقاشی مان را آنگونه که دوست داریم خلق کنیم و به تصویر بکشیم.
پس از آنکه او را در حمام کشتم به پلیس زنگ زدم. اما نه برای تماشای زوال یک جنایتکار و نه برای اعلام سقوط یک هنرمند، که برای دیدن آخرین و متفاوت ترین اثر او.
صدای آژیر ماشین های پلیس را از دور می شنوم. چقدر سریع خودشان را رساندند. بازرس ویژه پرونده  ام را تصور می کنم که عصبی از جستجویی یک سال و هفت ماه و سیزده روزه، با هیجان و ناباوری تمام در حالیکه با آن سبیل جوگندمی آنکادر شده و بارانی رنگ و رو رفته قهوه ای رنگش بر صندلی جلوی شورلت ایمپالای 1972 خود نشسته و پیشاپیش لشگری از خودروهای آژیر کشان پلیس حرکت می کند، می اندیشد که تا دقایقی دیگر با چه صحنه ای روبرو خواهد شد. به داخل حمام می روم تا برای بار آخر نگاهی به واپسین اثرم بیندازم: یک تصویر دو نفره از زنی عریان با گردنی بریده و مردی با کت و شلوار تیره و راه های ریز، کراوات مشکی و کفش های برق انداخته و شقیقه ای سوراخ شده و یک مگنوم نقره ای 357 در دست. لبخند می زنم. از شر عادت همیشگی ام خلاصی یافته ام. من مرده ام.
صدای آژیر ماشین های پلیس هر لحظه نزدیک تر می شود.
فردا روزنامه ها تیتر خواهند زد: آخرین  اثر هنرمند بزرگ.

دانلود قطعه Monastery Of La Rabida ساخته ونجلیس، 1992

نگاشته شده توسط: سامان | 31 اکتبر 2010

تنهايي مدرن . . .

پیش نوشت یک: ده روز پیش، بیستم اکتبر 1917 تولد ژان پیر ملویل، کارگردان موج نوی سینمای فرانسه بود. حتی اگر اسم او را نشنیده باشید بدون شک نام فیلمهای بزرگی را چون سامورایی، کلاه، پلیس، ارتش سایه ها، لئون مورن کشیش، دایره سرخ و نفس دوباره با بازیهای بی نظیر مردان بزرگ سینمای فرانسه همچون آلن دلون، ژان پل بلموندو و لينو وانتورا شنیده یا آنها را دیده اید.

پیش نوشت دو: ایزابل اُوبره، خواننده بزرگ و قدیمی فرانسوی که ترانه های او را بسیار دوست دارم در برخی از آثار ژان پیر ملویل به عنوان خواننده تیتراژ پایانی با او همکاری دارد. (شاید اگر بار دیگر آخرین صحنه فیلم پلیس ساخته ملویل را تماشا کنید صدای نابش را به خاطر بیاورید.) ترانه ای را که برای دانلود در پی نوشت گذاشته و ترجمه اش را در این پست قرار داده ام از ترانه های دهه هفتاد ایزابل اُوبره است.

پی نوشت سه: این پست را برای چند روز قبل به بهانه تولد ژان پیر ملویل در نظر گرفته بودم، اما چون نتوانستم ترجمه ترانه Ne Me Quitte Pas را تا آن زمان آماده کنم با چند روز تاخیر آن را در این پست قرار می دهم.
=============================

ترکم مکن
باید فراموش کرد

همه آنچه را که فراموش شدنی ست

و همه آنچه را که تا به امروز رخ داده است

و زمان هایی را که برای فهمیدن «چگونه»ها

به هدر دادیم

و ساعت هایی را که در آن

با ضربات ِ «چرا»ها

قلب خوشبختی را کشتیم

ترکم مکن ( چهار بار )

من به تو مرواریدهای باران را
هدیه می دهم
هم آنها که از سرزمینی می آیند
که هرگز در آن بارانی نمی بارد
من زمین را تا لحظه مرگم
تا آن هنگام که تن تو را با طلا و نور بپوشانم
حفر خواهم کرد
من سرزمینی را خواهم ساخت
که در آن عشق، پادشاه است
که در آن عشق، قانون است
و تو ملکه اش
ترکم مکن ( پنج بار )

من واژگانی درک نشدنی
خلق خواهم کرد

واژگانی که تنها تو آنها را می فهمی

برایت از معشوقه هایی خواهم گفت

که زمانی از عشق گریختند

اما دیگر بار به سویش بازآمدند

برایت از پادشاهی خواهم گفت

که مرگ

به خاطر ندیدن تو

او را در بر گرفت

ترکم مکن ( چهار بار )

اغلب فوران دوباره آتشفشان های کهن را دیده ایم
هم آنها که پیش از آن
تصور می کردیم بسیار قدیمی اند
زمین های سوخته
حتی از بهترین فصل برداشت گندم
محصول بیشتری می دهند
و هنگامی که غروب فرا می رسد
در آسمان رخشنده
رنگ های سرخ و سیاه
هرگز با یکدیگر ترکیب نمی شوند
ترکم مکن ( پنج بار )

دیگر نخواهم گریست
دیگر سخن نخواهم گفت

خود را مخفی خواهم کرد

آنجا که بتوانم تو را تماشا کنم

آنگاه که می رقصی و لبخند می زنی

و صدایت را بشنوم

آنگاه که آواز می خوانی و می خندی

بگذار تا

سایه ی سایه ات شوم

سایه ی دستت شوم

سایه سگت شوم

ترکم مکن ( چهار بار )

ترجمه: سامان

Ne me quitte pas
Il faut oublier
Tout peut s’oublier
Qui s’enfuit déjà
Oublier le temps
Des malentendus
Et le temps perdu
A savoir comment
Oublier ces heures
Qui tuaient parfois
A coups de pourquoi
Le coeur du bonheur
Ne me quitte pas 4x

Moi je t’offrirai
Des perles de pluie
Venues de pays
Où il ne pleut pas
Je creuserai la terre
Jusqu’après ma mort
Pour couvrir ton corps
D’or et de lumière
Je ferai un domaine
Où l’amour sera roi
Où l’amour sera loi
Où tu seras reine
Ne me quitte pas 5x

Je t’inventerai
Des mots insensés

Que tu comprendras

Je te parlerai

De ces amants-là

Qui ont vue deux fois

Leurs coeurs s’embraser

Je te raconterai

L’histoire de ce roi

Mort de n’avoir pas

Pu te rencontrer

Ne me quitte pas 4x

On a vu souvent
Rejaillir le feu
De l’ancien volcan
Qu’on croyait trop vieux
Il est paraît-il
Des terres brûlées
Donnant plus de blé
Qu’un meilleur avril
Et quand vient le soir
Pour qu’un ciel flamboie
Le rouge et le noir
Ne s’épousent-ils pas
Ne me quitte pas 5x

Je ne vais plus pleurer
Je ne vais plus parler

Je me cacherai là

A te regarder

Danser et sourire

Et à t’écouter

Chanter et puis rire

Laisse-moi devenir

L’ombre de ton ombre

L’ombre de ta main

L’ombre de ton chien

Ne me quitte pas 4x

==========================
پی نوشت یک: ترانه مشهور فوق با نام Ne me quitte pas به معنی ترکم مکن نخستین بار توسط شاعر و خواننده فرانسوی ژاک برل در سال 1959 نوشته و اجرا شد. با این حال خوانندگان فرانسوی بسیاری از جمله ایزابل اُبره بعده ها این ترانه را اجرا کردند. همچنین ترجمه های متعددی به ده ها زبان دنیا از این ترانه انجام شد. یکی از این ترجمه های معروف ترجمه ای آزاد به زبان انگلیسی ست که If You Go Away نام دارد که توسط Rod McKuen اجرا شده است. پیشنهاد می کنم به هر سه ترانه گوش کنید. صدای ایزابل اُوبره را از آن رو دوست دارم که ناخودآگاه مرا به یاد فضاهای ناب نوآر ملویل می اندازد.

پی نوشت دو: دانلود ترانه Ne me quittes pas با اجرای Isabelle Aubret

پی نوشت سه: دانلود ترانه If you go away با اجرای Rod McKuen

پی نوشت چهار: دانلود ترانه Ne me quittes pas با اجرای Jeacques Brel

پی نوشت پنج: هیچ تنهایی بالاتر از تنهایی یک سامورایی نیست، شاید تنهایی یک ببر در جنگلی بزرگ. (مکتب بوشیدو)

نگاشته شده توسط: سامان | 17 اکتبر 2010

سقوط یک هنرمند…

یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کـُشم. اوایل می ترسیدم، بعده ها لذت می بردم، امروز اما به این کار عادت کرده ام. انسان ها همانطور که به عشق عادت می کنند به کشتن هم عادت می کنند، همانطور که دلدار با گذر زمان جذابیت های سابقش را از دست می دهد، قربانیان نیز پس از مدتی چیزی برای جذب کردن قاتلین خود نخواهند داشت. امروز از سر عادت زنان هرزه را می کشم، حتی اکنون که می اندیشم می بینم کشتن یک زن هرزه با کشتن یک زن معمولی تفاوت چندانی برایم ندارد، و این نقطه سقوط یک جنایتکار است.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. آخرین قربانی ام را شب پیش در وان حمام به قتل رساندم. حالا که کمتر از یک روز از آن می گذرد و مشغول نوشیدن قهوه بعد از ظهرم هستم درست چهره اش را به خاطر نمی آورم. حتی یادم نیست موهایش چه رنگی داشت، یا فرم سینه اش چگونه بود، در صورتیکه یک سال قبل چهره قربانیانم را تا روزها و هفته ها به خاطر می سپردم، اوایل تصویر سیاه قلمی از آنها ترسیم می کردم و نگهشان می داشتم. حالا حتی نمی دانم آن تصاویر اولیه را کجا مخفی کرده ام.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. اما حالا که به آخرینشان در شب قبل فکر می کنم می بینم که فرقی نداشت اگر او را به جای زه فولادی با چاقو می کشتم. درست یادم نیست وقتی تصمیم گرفتم اولین زن هرزه را بکشم هدفم چه چیزی بود، اصلاح جامعه یا یک انتقام گیری شخصی یا شاید یک جنون آنی. من به جنایت عادت کرده ام، شاید از همین رو دلیل اولین جنایتم را درست به خاطر ندارم و این هبوط یک جنایتکار است، نقطه پایان کار یک هنرمند .
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. اما حتی روزنامه ها نیز به حضورم عادت کرده اند و وقتی یک جنایت زنجیره ای  برای روزنامه ها عادی می شود، مرگ عامل آن جنایات فرا رسیده است. پس بهتر است تلفن را بردارم و صد و ده را بگیرم و خودم را معرفی کنم. بهشان می گویم که لازم نیست زیاد سر و صدا راه بیندازند، یک نفر هم کافی ست که مرا با خود ببرد. من آدم خیلی آرامی هستم، وانگهی من یک جنایتکار مرده ام. فکر می کنم برای پلیس ها نیز عادی شده باشم، آنها نیز همچون خبرنگاران به وجودم عادت کرده اند، به آن پرونده سرخ  ِ تا به امروز سی و دو صفحه ای که در اداره پلیس خاک می خورد  و هر چند روز یک بار برگی به آن اضافه می شود.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. اما حالا که فنجان قهوه ام تمام شد به صد و ده تلفن می زنم تا بیایند و سقوط یک هنرمند را تماشا کنند. فردا اما روزنامه ها منفجر می شوند، آنها از اینکه هر چند روز یک بار خبر کسل کننده کشته شدن زن هرزه ای را در صفحه حوادث شان درج کنند خسته شده اند، خبری که هیچ اهمیتی ندارد، کشته شدن یک زن هرزه برای چه کسی جز خبرنگاران و تیتر سازان می تواند مهم باشد؟ و فکر می کنم این در مورد کشته شدن یک انسان معمولی هم صادق است، همانطور که ساکنین ِ اُوران پس از مدتی به طاعون عادت کرده بودند، اینجا نیز همه به حضور من خو گرفته اند، گویی عضوی از خانواده شان هستم. قهوه ام را که بخورم و به پلیس زنگ بزنم روزنامه نگارها، ماموران پلیس، سیاست مدارها و حتی ماهیگیرها و دوره گردهای لبو فروش برای مدتی از این رخوت خارج خواهند شد.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز است که زنان هرزه را می کشم. اما امروز کشتن برای من یک عادت است: تثبیت و همزمان تضعیف. امشب پیش از آنکه به پلیس زنگ بزنم بهترین لباسم را می پوشم، کت و شلوار تیره ام را که راه های ریز سفید دارد به تن می کنم، کراوات مشکی ام را می بندم، کفش هایم را برق می اندازم و به پا می کنم، سیگاری روشن می کنم و منتظر پلیس می شوم. می دانم که با هیاهو و سر و صدا و ده ها مامور ماسک زده ی اسلحه به دست، گویی بخواهند به یک گروه جنایتکار تا دندان مسلح حمله کنند وارد خانه ام می شوند، حتی اگر پشت تلفن به آنها بگویم به این کارها نیازی نیست؛ من اینجا به آرامی در حال دود کردن آخرین سیگارم منتظرتان می مانم.
یک سال و هفت ماه و سیزده روز؛ فردا روزنامه ها تیتر خواهند زد: سقوط یک هنرمند.

دانلود قطعه Ayro­n Norya

پی نوشت: زمانیکه یک وبلاگ نویس قطعه ای موسیقی را برای دانلود قرار می دهد در حقیقت شما را به تماشای یک فیلم سینمایی دعوت می کند. به عبارتی متن ِ پست، قطعه موسیقی و تصویر در یک پست، یک فیلم خیالی را به نمایش می گذارد و یک فیلم سینمایی بدون موسیقی معنایی ندارد…

نگاشته شده توسط: سامان | 2 اکتبر 2010

نوای جمجمه، نمای منحنی های سرخ . . .

وقتی مرد عکس های قدیمی را تماشا می کرد دچار حالتی مرکب از مالیخولیا، عقل پریدگی و رخوت می شد، یک دیوانگی آرام در عین یک ناآرامی ِ درونی. این شاید خصلت ذاتی گذشته و مرور آن است. درست مثل حالت، یا درست تر بگوییم بیماری ای که راوی این نوشته در هنگام خیره شدن به افق دور دست کوهستان، به ویژه کوهستان نیمه پنهان در مه به آن مبتلا می شود.

برای مرد، در این حالت تنها حمام بخار گرفته و وان پر از آب داغ می توانست آرامش بخش، یا درست تر بگوییم تکمیل کننده آرامش و رخوت ناشی از بیماری، و در نهایت یک پایان خوش باشد. با هجوم این حالت، شمعی روشن می کرد و سپس به دخترک همسایه تلفن میزد تا به آپارتمانش بیاید. دخترک همیشه با لباس خوابی از جنس حریر وارد میشد به گونه ای که نگاهش که میکردی از همخوانی حریر ِ شیری رنگ با پوست گندمی اش که گویی هر دو از یک تن واحد بودند دچار شگفتی می شدی. روی کاناپه می نشست و مرد سرش را روی ران های عریانش می گذاشت. دخترک شمع را بر میداشت، با دقت در فاصله مناسبی از گوش مرد نگه می داشت، آنگاه به آرامی کجش می کرد و چند قطره پارافین ذوب شده داخل گوش مرد می چکاند. این کار را در مورد گوش دیگر نیز انجام می داد. پس از آن مرد دیگر صدایی نمی شنید و با آخرین قطره ی پارافین، تنها خنکای ران های عریان دخترک را بر گونه هایش حس می کرد. بلند می شد و به سمت حمام می رفت که در آن از نیم ساعت پیش دوش آب داغ باز، وان مملو از آب گرم و فضا آکنده از بخار شده بود. مرد لباس هایش را می کند و در سکوت آغشته به پارافین وارد حمام می شد و درون وان می نشست. صدا از لحظه ای آغاز می شد که قطرات آب، بر سرش فرود می آمد واین صوت جادویی نه از بیرون، که از داخل مغزش به گوش می رسید. هر قطره با ضربه ای بر سر، دو صدا تولید می کرد، اولی راه خارجی را به سمت گوش در پیش می گرفت و با رسیدن به مجرای پارافین بسته، نومیدانه در میانه ای از صوت ِ فیششش ِ دوش و ذرات بخار محو می شد، دومی راه داخلی را از طریق دیواره سخت جمجمه انتخاب می کرد و این همانی بود که برای بیماری مرد شفادهنده بود: صدای مات و بم قطرات آب، صدایی هر چند در نزدیک ترین فاصله به گوش، اما با منشائی دور، سرچشمه ای سرشار از ابهام، در فاصله ای همانند فاصله میان ما و خط الراس کوهستان برف گرفته ای که از پنجره اتاق خوابمان دیده می شود.

نیم ساعتی که می گذشت، دخترک لیوان غول پیکری حاوی مخلوطی از آب انار و یخ خورد شده برای مرد می آورد. دوست داشت وارد وان شود اما پس از تحویل دادن لیوان بیرون می رفت. مرد لیوان را به دست می گرفت. با متانت و بدون هیچ گونه عجله ای، در چند نوبت لیوان را به سمت دهانش می برد و جرعه ای می نوشید تا صدای قورت ِ آب انار با صوت ضربات قطرات آب ترکیب شود.

دخترک وظیفه اش را خوب می دانست. مرد که گاهی نقاشی می کشید به خصوص شیفته حرکت منحنی ها در یک تصویر بود، حتی تا آنجا که می توانست خطوط شکسته را با منحنی ترسیم می کرد. این عشق به ویژه پس از حمام به اوج می رسید. دقایقی پیش از بیرون آمدن ِ مرد، دخترک روی تخت درون اتاق خواب دراز می کشید و گندم زار تنش را می گشود و منتظر مرد می شد. مرد، حوله پوش وارد اتاق که می شد سیگاری روشن می کرد و به تماشا می نشست. در آخر تنها چند کلمه: «بپوش. برگرد خونه ات. ممنون. پارافین ها رو خودم تمیز می کنم.» و دخترک  به آپارتمانش باز می گشت. شب ِ پیش از اسباب کشی، مرد ضمن تشکر به دخترک گفته بود که دیگر نیازی به پارافین و آب انار و منحنی هایش نیست. فردای آن شب وقتی مرد به خانه برگشت تا اسباب هایش را جمع کند هنگام وارد شدن به خانه صدای شوُر شوُر آب از داخل حمام به گوشش رسید. وارد حمام شد و زن را دید که زیر دوش در وان پر از آب یکدست سرخ، سرش به کناری افتاده بود در حالیکه لبخندی بر لب داشت و خورده شکسته های لیوان غول پیکرش در کنار وان می درخشید.

=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=*=

پی نوشت یک: دیروز سری به وبلاگ قدیمی ام زدم. گاهی دلم برایش تنگ می شود که این خود به ویژگی خاص گذر زمان بر می گردد.

پی نوشت دو: دانلود ترانه Angels با اجرای Robbie Williams

پی نوشت سه: از دیدگاه شـو پــنهاور، جوهره حکمت فلسـ ـ ـفی، این گفتار ارسطوست که می گوید:

«انسـ ـ ـان ِ عاقل طالب رهایـ ـ ـی از درد است، نه لـ ـ ـذت.»

من ترجیح میدهم اینگونه عـ ـ ـاقلانه نیاندیشم. اگر می شد «من» را دوباره تجربه کنم ترتیبی می دادم که تمام عمرم را به نوشیدن قـ ـ ـهوه، گوش سپردن به موسیقی کـ ـ ـ ـلاسیک، نوشیدن یک لیوان بزرگ مخلوط ِ آب انار و یخ خورد شده در وان پر از آب داغ حـ ـ ـمام و عشق بازی با کسی که دوستش دارم، اختصاص دهم.

نگاشته شده توسط: سامان | 23 سپتامبر 2010

مکان بازیافته . . .

سیگاری روشن کرد و قلم را بر روی کاغذ به حرکت در آورد.

«می خواهم با تو باشم، و در دنیای تیره ای که مرا فراگرفته، به تاریکی اتاقی پناه بیاورم که تو با تنی عریان بر روی تختی مملو از ملحفه های سپید به خواب رفته ای،کنارت می آیم و ملحفه ها را کنار می زنم و به بازتاب نور قرمز رنگ کم سوی چراغ خواب بر تن گندمی ات خیره می شوم، این زیباترین تاتر اروتیک هستی ست، پاکت مشکی رنگ ویکتوری ام را می گشایم و سیگاری گوشه لبم می گذارم و در همان حال که لبه تخت، در کنارت نشسته ام و از تماشای گندم زار تنت لذت می برم روشنش می کنم.

من ثروتمند ترین مرد جهان هستم، دارایی ام اتاقی نیمه تاریک و تنی درخشان و یک نخ سیگار ویکتوری و آزادی ست…».

قلم را روی میز گذاشت و نگاهش را به سوی پنجره کوچک سلول ده متری اش جایی که سالها بود دوره محکومیت ابدیش را در آن سپری می کرد چرخاند. هر چه جسم محدود تر می شود تخیل آزادی خود را در خلق دنیاهای بی کران بیشتر میابد. آزادی جسم چیزی نیست جز حصار تخیل. به پروست اندیشید که با حبس خود در اناقی کوچک با دیوارها و پنجره های روزنامه پوش و عایق شگرفترین دنیاها را درمسیر جستجویی ناب عرضه کرده بود. هم او که زمانی گفته بود زنان زیبا را برای مردان بی تخیل بگذاریم.

پس از نگارش آن چند سطر آنچنان سبک بود که حس کرد می تواند خود را با ملحفه های سپید تخت درون سلول حلق آویز کند، اما آزاد تر از آن بود که این کار را انجام دهد، چه هنوز پنجره سلولش با دورنمای محدودی از کوهستان وجود داشت. دریچه ای که همچون منبعی جادویی، قادر بود با تغذیه تخیلش، تخیلی که خود از لذت ناشی از ابهام صحنه های دور کوهستان برانگیخته می شد تن عریان زنی زیبا را آنگونه که توسط چراغ جادو در چشم به هم زدنی درآن سلول کوچک ظاهر کند به گونه ای که حتی بوی عطر کهنه شده بر آن تن را حس کند. و همه اینها زمانی به تثبیت نهایی می رسد که می نویسیمشان که نوشتن چیزی جز نامگذاری اجزای خلق شده تخیل نیست تا بتوانیم آن کودکان پی در پی زاده شونده را از پس صحنه ای، صدایی، بویی آنگاه که بازشناختیم صدا بزنیم.

نگاهش را از پنجره بر روی کاغذ برگرداند. آخرین پک را به سیگار زد و آن را درون زیر سیگاری خاموش کرد. دوباره قلم را برداشت و جمله آخر را اضافه کرد:

«سیگارم که تمام می شود به اندازه همه همآغوشی های دنیا ارضا شده ام.».

=====================================

پی نوشت: اولین بار که ترانه «می دونستی» از مهرنوش رو در PMC تماشا کردم حس عجیبی بهم دست داد. صدای این خواننده به گونه ای ست که گویی غم و شادی کودکانه ای را همزمان با هم دارد. سادگی و خاص بودن کلیپ نیز قابل تحسین است. آدم که همیشه نباید غرق کلاسیک و ساختارهای شکوهمند و ماورایی آن باشد، گاهی باید بلد بود از سادگی کلامی مثل ترانه «می دونستی» لذت برد. این ترانه رو بی نهایت دوست دارم.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.